|
من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد من که می دانم که تا سر گرم بزم و مستیم مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد. پس چرا آزاد نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ من که می دانم به دنیا اعتباری نیست که نیست من که می دانم عجل نا خوانده و بیداد گر و سر زده می آید و راه فراری نیست که نیست پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا آزاد نباشم ؟
اندازه همه دنیا دوست دارم اينو تقديم ميكنم به كسي كه واقعا دوستش دارم از ته ته ته قلبم قلبي كه فقط و فقط به خاطر اون ميتپه دلم ميخواد از همين جا بهش بگم عزيزم اگه داري اينو ميخوني: بدون كه خيلي خيلي خيلي دوست دارم
وقتي مي گويم دوستت دارم
بهترين خوابي كه ديدم از تو بوده ......
می گذرند لحظه ها ... به همین سرعت ! بی آنکه منتظر من و تو بمانند ... بیا ... لحظه ها چه تنبل هستند و دقايق انتظار چه دير مي گذرد، براي جنگ کردن هميشه وقت هست ولي براي دوست داشتن وقت کم است. در اين تاريکي شب تنها نشسته و در تنهايي خود به ياد تو و براي تو می نویسم نازنینم! دوستت دارم
سکوت و نگاه را با هم يکي ميکنم
زير اين طاق كبود يكي بود يكي نبود مرغ عشقي خسته بود كه دلش شكسته بود اون اسير يه قفس ، شب وروزش بي نفس همه آرزوهاش پركشيدن بود و بس تا يه روز يه شاپرك نگاهشو گوشه اي دوخت چشش افتاد به قفس ، دل اون بدجوري سوخت زود پريد روي درخت ، تو قفس سرك كشيد تو چش مرغ اسير غم دلتنگي رو ديد ديگه طاقت نياورد رفت تويه قفس نشست تا كه از حرفهاي مرغ شاپرك دلش شكست شاپرك گفت كه بيا تا با هم پر بكشيم بريم اون بالاها سوار ابرا بشيم يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاري شد بارون از برق چشاش روي گونش جاري شد شاپرك دلش گرفت وقتي اشك اونو ديد با خودش يه عهدي بست ، نفس سردي كشيد ديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايي نداشت تويه دوستي شاپرك ذره اي كم نميذاشت تا يه روز يه باد سرد ميون قفس وزيد آسمون سرخ آبي شد، سوز برف از راه رسيد شاپرك يخ زدو يخ ، مردو موندگار نشد چشاش و روي هم گذاشت ديگه اون بيدار نشد مرغ عشق شاپرك و به دست خدا سپرد نگاهش به آسمون ، تا كه دق كردش و مُرد
وقتي كه تنها ميشم ، تنهايي آبم مي كنه زندگي يواش يواش غرق سرابم مي كنه تا مي خوام روشني روز و تو چشمام ببينم تلخي و تيرگي ها غرق خوابم مي كنه اونقده سنگينم از سنگيني خستگي ها كه خود خستگي هم خسته خطابم مي كنم غصه ي تنهاييم مو اشك چشمام پر مي كنه سوزش اشك چشام داره حبابم مي كنه تويه حجم دل من اونقده مرده آرزو كه يه روز دست زمون مياد كتابم مي كنه
تویی نیاز بودنم پا تو بذار تو خلوتم بشین کنار گریه هام حالا که دادی ترانه های عاشقی ارزونی رفاقتت دست زمین و آسمون پر شده از سخاوتت برای من که با توام تنهایی معنا نداره تویی نگاه عاشقم غصه دیگه جا نداره خواستن تو برای من مثل نفس کشیدن بدون تو از دل شب به صبح نو رسیدن لحظه به لحظه داشتنت برای من غنیمته قصه عاشق شدنم حقیقته حقیقته دستهای آفتابی تو صمیمی و مقدسه تو روزگار بی کسی بودن تو واسم بسه تویی نیاز بودنم عاشقی هم یک جور غمه برای خالی دلم دستهای تو یک مرهمه
تو همانی هستی که من میخواستم... تو همانی که سالها در انتظار او نشسته بودم... همانی هستی که آرزویش را داشتم ، همان همسفر یکرنگ و عاشق! در این راه پر فراز زندگی تنها با تو می توانم به سلامت و سربلندی به پایان جاده برسم ! همسفرم باش ، عشقم باش ، دوستم داشته باش ، تا من نیز در این راه دشوار حافظ آن قلب عاشق تو باشم ای عشق من... راه زندگی ، راه پر پیچ و خمی است ، در این راه دستهایم را هیچگاه رها نکن و تا پایان راه با صداقت و یکرنگی با من باش... اینک که اسیر قلب مهربان تو شده ام دیگر راهی برای بازگشت نمی بینم ، من دیوانه آن قلب مهربانت شده ام ای هم نفس من ... تو همان خونی هستی که در رگهای من جاریست ، نو نباشی خونی دیگر به قلب من نخواهد رسید و دیگر امیدی برای زندگی نخواهم داشت ای عشق من.... تو همان قله خوشبختی هستی که برای رسیدن به آن خودم را به آب و آتش خواهم زد... این قلب من بی ارزش است ، جانم را فدای آن عشق پاکت خواهم کرد عزیزم.... ای همسفرم ، میدانم تو لیاقت این قلب عاشق مرا داری ، و دیگر تو آن را بازیچه خودت قرار نخواهی داد ، با افتخار دستانت را میگیرم و با دلی پر غرور عاشق تو می مانم...... همیشه در جستجوی تو بوده ام و اینک که تو را به سختی به دست آورده ام مطمئن باش تو را به آسانی نیز از دست نخواهم داد.... بدون تو این زندگی برای من جای ماندن نیست ، بدون تو نفس کشیدن محال است ای هم نفسم! بدون تو کلام عشق برای من خیالی است.... بدون تو این زندگی برایم سیلابی است که هر لحظه ممکن است مرا به خود به باتلاق غم و غصه بکشاند! اینک میخواهم به تو بگویم همان کلامی که مدتها بود به زبان نیاورده بودم، همان کلامی عاشقانه، با چشمانی خیس، دلی عاشق، اگر باور داشته باشی ! دوستت دارم... دوستت دارم عزیزم چون تو لایق این دوست داشتنی ! اگر میگویم دوستت دارم ، از اعماق قلب عاشقم، با یگرنگی و با فریاد میگویم تا همه عاشقان بفهمند که چقدر دوستت دارم... اسیرم برای همیشه و تا ابد ، تو نیز اسیرم باش ، مثل من ، برای همیشه و تا ابد! هم نفسم باش ، همسفرم باش ، دوستم داشته باش ، زیرا من با همین دوست داشتن تو زنده خواهم بود... با اینکه از پایان می ترسیدم ، اما با تو آغاز کردم و دیگر به پایان نمی اندیشم ! من به آن لحظه ای می اندیشم که به تو رسیده ام و در سرزمین عشاق دستان تو را بالا آورده ام و با فریاد میگویم که:: دوستت دارم ! میخواهم از همه عاشقان عاشقتر باشم و از مجنون قصه ها دیوانه تر ! چه بگویم از تو که هر چه بگویم باز کم گفته ام ! سکوت میکنم تا صدای مهربان و آن حرفهای عاشقانه ات را بشنوم ! آری تو همانی که من میخواستم ، تو همانی که مدتها در پی او بوده ام ! دوستت دارم ای عشق من ... بیشتر از همه کس و همه چیز !
|
About![]()
يک نفر...
Home
|